ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

پســـــــــــــــــــــــــــربد...

ابوالفضل مامان سلام پسرم، چرا امروز اینطوری می کنی؟ حالم خیلی گرفته شده ها. اینقدر تکون نخوردی که مجبور شدم برم سونوگرافی بدم. هر چی شکلات می خورم، آب قند می خورم اینگاری فایده نداره و نمی خوای بیدار شی. مامانی می گه بزرگ شدی جات تنگ شده نمی تونی تکون بخوری. پس چرا روزهای پیش اینطور نبودی؟ حالا خوبه رفتم بیمارستان و صدای خوشگله قلبتو شنیدم، یه سونو هم که دادم خیالم راحت تر شد... ولی پسرم این رسمش نیست این روزهای آخر مامان و اذیت کنی، خودت می دونی که نفسم به نفست بسته ست... خوشگلم، عزیزم، جیگرم، روحم ، زندگیم، خیلی زیاد دوست دارم... واسه مامان ابراز وجود کن... ...
31 تير 1390

اخبار امروز...

سلام جوجولی الان تازه از دکتر اومدم.  نفر سوم با خاله مریم رفتیم داخل. همه چیز مرتب بود.خاله مریم صدای ضربان قلبه خوشگلتو ضبط کرد. وزنم خیلی زیاد شده77 کیلو شدم. دکتر واسه 5 مرداد سونو داد. اصرار داشتم امروز سونو بده گفت نه همون 5 مرداد. اگه تا اونموقع چرخیده باشی شاید به زایمان طبیعی فکر کنم. وگرنه واسه10 تا12 مرداد باید سزارین بشم... وقتی دکتر گفت دیگه چیزی نمونده یه جورایی مضطرب شدم. سخته... آخه به این حالت تازه داشتم عادت می کردم، حالا یه مرحله ی دیگه داره شروع می شه. خیلی جالبه... اونجا که هستی برام دعا کن. برای خودتم دعا کن. برای همه ی فرشته کوچولوها دعا کن... و واسه ی همه ی مامان فرشته کوچولوها... عزیزم خیلی زیاد دو...
29 تير 1390

سالگرد عشق...

سلام به حاصل عشقمون، پسر گلمون امروز روز مهمیه، 28 تیر ماه، سالگرد ازدواج مامان و بابا . سال88 بود که من و بابایی با هم توی همچین روزی که اونموقع مصادف بود با مبعث رسول اکرم(ص)، با هم ازدواج کردیم. یادش بخیر... امسال خدا به ما بهترین هدیه رو داد که اون تویی عزیزم. ایشاالله سال دیگه این روز و توی خونمون سه نفری جشن بگیریم . توی این مدت خیلی اتفاقات افتاد و من و بابایی همدیگر و بهتر و بهتر شناختیم . امیدوارم که این عشق و معرفت بین ما ، و هر زن و شوهری هر روز عمیق تر بشه و هیچکسی نتونه توی این رابطه خدشه وارد کنه. همینجا می خوام از بابا محسنت تشکر کنم واسه همه چیز و بگم که دوستش دارم و این روز و بهش تبریک م...
28 تير 1390

بازگشت به خانه...

سلام وروجکم بالاخره مامانی بعد از یه هفته، 5 شنبه شب اومد به خونه.البته با اصرارهای فراوان... طفلی بابایی خیلی  خونه رو مرتب نگه داشته بود. منم که اومدم فقط جمعه یه ذره کار کردم. بابایی می خواست همون عصر جمعه برگردم خونه مامانی اینا. ولی بخاطر مولودیه مادرجون(مامان بابایی) که فردا دوشنبه روز عید نیمه شعبان،هست اینجا موندم تا بعد از اون برم. الان دارم این پست و از اتاقه خودت میزارم. چقدر دلم برای همه چیزش تنگ شده بود. اگه بشه فردا خاله ها بیان و نقاشی ها رو بچسبونیم به دیوار. فقط یه سختی داره که بالای تخته که جابجا شدنه تخت خیلی مشکله.  طبق سونوی آخر الان 36 هفته 3 روزه که تو دل مامان مهمونی. دیگه انگار واقعی واقع...
27 تير 1390

کی میای؟

سلام جیگر طلای مامان بازم مامان دیروز اومد خونه ی مامانی اینا. فکر کنم اینبار دیگه بار آخر بود که اومده بودم خونمون. دیروز قبل از مولودی خاله مریم و  دایی هادی اومدن نقاشی ها رو چسبوندن به دیوار. که تو ادامه مطلب برات می زارمش. ابوالفضل، مامان، یه جورایی شدم. دلتنگم. کلافم.هم می خوام این روزا تموم بشه، هم می ترسم تموم بشه... امروز نرفتم دکتر. 4شنبه میرم دکتر. امروز صبح خاله مریم رفت جواب آزمایشم و گرفت. خدا رو شکر مشکلی نیست. الان دلم می خواد ببینمت...  دوست دارم... زیاد کیفیت نداره با موبایل خاله مریم انداخته ...
27 تير 1390

می گذره...

سلام گوگولی مگولیه من امروز رفتم آزمایش ادرار و خون دادم. آزمایش خون در دو مرحله بود. مرحله اول باید ناشتا بودم و مرحله دوم باید دو ساعت بعد از خوردن صبحانه می رفتم... بار دوم و با خاله منا رفتم. کمی هم خرید داشتم که انجام دادیم و تشنه و خسته برگشتیم. پسرم، یه جور حس مسئولیت شدیدی دارم. حس می کنم که دارم یواش یواش کلی مسئولیت جدید پیدا می کنم. امیدوارم که واقعا توانایی داشته باشم و بتونم از پس این مسئولیت تازه به خوبی و سربلندی برآیم. تو هم باید همکاری کنیا مامانی... البته دلگرم مامانی و خاله ها هم هستم. از خدا می خوام تو سالم بیای و به من هم کمک کنه اونطور که شایسته ست در خدمت پسرم باشم... دوست دارم... ...
22 تير 1390

دلم می خواد...

سلام گلکم اوایل دوران بارداریم که تو فصل پاییز و زمستون بود خیلی سرمایی شده بودم. فقط یه لباس بود که گرمم می کرد. یه تونیک آستین بلند سبز بافتنی. دیگه خودم هم ازش خسته شده بودم. کثیف که می شد سریع درش می آوردم و می شستم و خشکش می کردم و می پوشیدمش. تو همین فاصله هم سریع سرما رو می خوردم. واسه همین سرمایی شدنم سعی می کردم زیاد بیرون نرم(مثلا)... البته این حربه ای هم شده بود واسه بابایی. آخه خیلی ازش می خواستم جمکران بریم.  می گفت که چشم کمی گرمتر بشه می ریم. تا اینکه عید شد و رفتیم مسافرت. دوبار پشت سر هم. از اون به بعد کمرم درد گرفت و ترجیح می دادم که زیاد سوار ماشین نشم. الان که سه شنبه شده خیلی دلم هوای جمکران و کرده. ولی دیگه...
21 تير 1390

نقاشی های خاله ها واسه پسری...

سلام پسر مامان امروز رفتم دکتر. با خاله منا. خدا رو شکر همه چیز مرتب بود. ولی چون نفر اول بودم اولش دستگاه سونوکید دکتر تنظیم نبود، واسه همین ضربان قلبتو یکمی دیرتر شنیدم. چقدر نگران شدم. واقعا خدا هیچکسی و اینطور آزمایش نکنه که خیلی خیلی خیلی سخته. یه سری سوال هم از دکتر کردم و خیالم حسابی راحت شد. دیگه از این به بعد باید هر هفته برم دکتر. توی این هفته باید بازم آزمایش ادرار و خون و تجدید کنم واسه اطمینان بیشتر... دو روزیه که با خاله ها داریم واسه اتاقت نقاشی می کشیم که بالای تختت بچسبونیم... دوست دارم قدر این نقاشی ها رو واقعا بدونی آخه خاله ها خیلی واسش زحمت کشیدن،مامانی هم کلی همکاریه فکری کرد که همین جا ازشون ممنونم... الب...
20 تير 1390

روز پسر مامانی...

سلام به جیگرم دیروز عزیز دلم همه جوره حرکات نرمشی، کششی، کوبشی،پیچشی و سکسکه داشت. طوری که گاهی حس می کردم داره دلم ریش ریش می شه، یه باری هم ترسیدم که نکنه می خوای زودتر بیای و مامان و غافلگیر کنی... برای همین مامانی یکشنبه19 تیرماه 90 و به نام روز پسر مامانی نامگذاری کرد... خیلی زیاد دوست دارم پسر مامانیه من... ...
20 تير 1390